
در حالی که منطقه غرب آسیا چشمانتظار نتایج گفتوگوهای سیاسی میان تهران و واشنگتن بود، صحنهای متفاوت در آبهای دریای عرب [گزارش کامل یمن نیوز] شکل گرفت؛ جایی که دیپلماسی نه در سالنهای مذاکره بلکه بر عرشه ناوهای جنگی به نمایش گذاشته شد. انتشار همزمان تصاویر مقامهای ایرانی و آمریکایی از حضور در شناورهای نظامی، حامل پیامهایی فراتر از یک حرکت رسانهای ساده است؛ پیامهایی که از تداوم بیاعتمادی عمیق، جنگ ارادهها و تلاش برای تثبیت معادلات بازدارندگی حکایت دارد.
تحولات اخیر نشان میدهد که رابطه ایران و ایالات متحده همچنان در چارچوب «مذاکره زیر سایه قدرت» تعریف میشود. هرچند دو طرف از برگزاری دوری از گفتوگوها در مسقط سخن میگویند، اما همزمان زبان قدرت سخت را نیز به کار میگیرند. این همان الگویی است که طی سالهای گذشته بارها تکرار شده؛ گفتوگو در سطح دیپلماتیک و نمایش قدرت در میدان.
انتشار تصاویر عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، از بازدید یک ناو در دریای عرب تنها یک خبر معمولی نبود. این اقدام در ادبیات راهبردی به معنای ارسال پیام بازدارندگی است؛ پیامی مبنی بر اینکه تهران در حالی پای میز مذاکره مینشیند که ابزارهای قدرت خود را نیز در دست دارد و مذاکره را از موضع ضعف دنبال نمیکند.
در سوی مقابل، انتشار تصاویر استیو ویتکوف و جرد کوشنر از حضور در ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» نشان داد که واشنگتن نیز همان منطق را دنبال میکند: ترکیب دیپلماسی و نمایش قدرت نظامی. ناوهای هواپیمابر آمریکا همواره نماد «دیپلماسی زور» در سیاست خارجی این کشور بودهاند؛ حضوری که بیش از آنکه کاربرد عملیاتی فوری داشته باشد، کارکرد روانی و سیاسی دارد.
دیپلماسی روی عرشه ناوها
آنچه امروز در دریای عرب دیده میشود، نوعی «دیپلماسی نمایشی» است؛ جایی که تصاویر و نمادها به اندازه بیانیههای رسمی اهمیت دارند. هر تصویر از یک ناو جنگی، حامل پیامهایی برای چند مخاطب است: طرف مقابل، متحدان منطقهای و افکار عمومی داخلی.
برای ایران، این تصاویر نشاندهنده حفظ آمادگی دفاعی و رد روایتهایی است که تلاش میکند تهران را مشتاق توافق به هر قیمت نشان دهد. برای آمریکا نیز چنین نمایشهایی تلاشی برای اطمینانبخشی به متحدانش، بهویژه رژیم اسرائیل و برخی دولتهای عربی است که نگران هرگونه توافق احتمالی با ایران هستند.
چرا دریای عرب مهم است؟
دریای عرب تنها یک پهنه آبی معمولی نیست؛ این منطقه گلوگاه ارتباطی میان اقیانوس هند، خلیج فارس و مسیرهای انرژی جهانی است. هرگونه حضور نظامی در این آبها پیام مستقیمی درباره امنیت خطوط کشتیرانی و انرژی دارد. به همین دلیل، هر حرکت نظامی در این منطقه بهدقت رصد میشود.
ایران طی سالهای اخیر نشان داده که توانایی اثرگذاری بر امنیت دریایی منطقه را دارد؛ از توقیف نفتکشها گرفته تا رزمایشهای مشترک با قدرتهای شرقی. در مقابل، آمریکا تلاش میکند حضور خود را بهعنوان «ضامن امنیت دریایی» معرفی کند، هرچند تجربه منطقهای چیز دیگری میگوید.
نقش اسرائیل؛ بازیگری که از تنش سود میبرد
همزمانی این تحولات با تصمیم بنیامین نتانیاهو برای تسریع سفر به واشنگتن، نکتهای قابل توجه است. تعیین زمان سریع برای دیدار با دونالد ترامپ و همراهی فرمانده نیروی هوایی اسرائیل، نشان میدهد که تلآویو بهدنبال تأثیرگذاری مستقیم بر روند تحولات است.
اسرائیل طی دهههای گذشته همواره از هرگونه کاهش تنش میان ایران و آمریکا ناخشنود بوده است. دلیل این مسئله روشن است: موجودیت راهبردی رژیم اسرائیل تا حد زیادی بر تصویر «تهدید دائمی ایران» بنا شده است. هرگونه توافق یا کاهش تنش میتواند این ابزار سیاسی را تضعیف کند.
همراهی فرمانده نیروی هوایی اسرائیل در سفر نتانیاهو نیز پیامی آشکار دارد. نیروی هوایی ستون فقرات راهبرد تهاجمی اسرائیل محسوب میشود. طرح موضوع هماهنگی نظامی، ولو در سطح احتمالات، میتواند تلاشی برای فشار بر واشنگتن در آستانه هرگونه توافق باشد.
چرا مذاکرات به نتیجه نرسیده؟
بر اساس نشانههای موجود، اختلافات اصلی همچنان پابرجاست. ایران بر حق غنیسازی در خاک خود تأکید دارد و آن را بخشی از حاکمیت ملی میداند. در مقابل، آمریکا تلاش میکند موضوعات موشکی و منطقهای را نیز وارد مذاکرات کند؛ مسائلی که تهران آنها را خارج از چارچوب گفتوگوی هستهای میداند.
این اختلاف مبنایی باعث میشود هر دور مذاکره بیشتر به سنجش مواضع شباهت داشته باشد تا رسیدن به توافق نهایی. از نگاه بسیاری از ناظران منطقهای، واشنگتن همچنان به سیاست فشار ترکیبی (تحریم، تهدید و مذاکره) پایبند است.
جنگ ارادهها در غرب آسیا
آنچه در حال رخ دادن است، بیش از آنکه یک بحران مقطعی باشد، بخشی از جنگ ارادهها در منطقه است. ایران تلاش میکند نشان دهد که فشار خارجی قادر به تغییر خطوط قرمز راهبردیاش نیست. در مقابل، آمریکا میکوشد با ائتلافسازی و نمایش قدرت، هزینه ایستادگی تهران را بالا ببرد.
تجربه سالهای گذشته نشان داده که سیاست فشار حداکثری نهتنها به تغییر رفتار ایران منجر نشد، بلکه به تقویت رویکردهای بازدارنده در تهران انجامید. همین مسئله باعث شده که امروز واشنگتن میان دو گزینه دشوار قرار گیرد: پذیرش واقعیتهای جدید یا ادامه مسیر پرهزینه تقابل.
پیام برای منطقه
کشورهای منطقه بهخوبی میدانند که هرگونه درگیری گسترده، پیش از همه آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. از این رو، بسیاری از بازیگران منطقهای در ظاهر از کاهش تنش حمایت میکنند، حتی اگر در عمل برخی از آنها از تداوم فشار بر ایران بدشان نیاید.
بازدارندگی در برابر دیپلماسیِ مشروط
تحولات اخیر نشان میدهد که معادله منطقهای وارد مرحلهای شده که در آن، قدرت میدانی و دیپلماسی بهصورت همزمان پیش میروند. ایران با تکیه بر بازدارندگی، تلاش دارد مذاکرات را از موضع برابر دنبال کند، نه از موضع نیاز. در مقابل، آمریکا همچنان میکوشد از ابزار فشار برای گرفتن امتیازات بیشتر استفاده کند.
اما تجربه سالهای گذشته یک واقعیت را آشکار کرده است: منطقه دیگر پذیرای سیاستهای یکجانبه نیست. قدرتهای خارجی، هرچند همچنان اثرگذارند، اما نمیتوانند معادلات را بدون در نظر گرفتن بازیگران بومی شکل دهند.
اگر قرار باشد توافقی پایدار شکل گیرد، باید بر پایه احترام متقابل و درک واقعیتهای میدانی باشد؛ نه بر اساس تهدید و نمایش ناوهای جنگی. در غیر این صورت، آنچه باقی میماند نه صلح پایدار، بلکه دور جدیدی از تنشهای فرسایشی خواهد بود؛ تنشهایی که بیش از همه ملتهای منطقه هزینه آن را میپردازند.